بازی اخر
در محل کارم با یک پرسش به طور مداوم سر و کار دارم : چرا اینها اینقده خوشبختند ؟ این دسته که بر گردن او می بینی دستی است که بر گردن یاری بوده است عاشقانه ها:خرده روایت همذات پنداری با هم جهان /همداستانی شاید بهتر باشد/درک از همه نشانه ها/کسی که دوست می دارد به درکی تازه از جهان می رسد:ایستادن در نقطه مینوموم/ذره ای ناچیز غباری شاید در لحظه ندیده شدن/من قصه ی تو را می دانم این برگ که افتاده در کف خیابان(چرا که من مفهوم افتادن را درک می کنم دیگر)/با این پسر بچه که گریه می کند (گریه نکن لطفا" تهوع امیز چیز در جهان اراده ی به سرانجام نرسیده است)این راننده تاکسی که به ماشینی که ازو سبقت می گیرد - مثل باد -فحش می دهد (از همه کسانی در بخش ویژه سلطه بر جهان درکارند متنفرم)حتی با این همکلاسی که مشروط شده است دوباره(ما بیرون از دایره ایم )و حتی با این همین ادیس پیاف که دارم می شنومش وقتی که می فهمد که کسی را دوست می دارد که زن و دو فرزند دارد ان که دوست می دارد متعلق به حاشیه جهان است او معطوف به خرده روایت هاست (می نشیند به تماشای کوچک ترین نشانه ها :منتظر یک لبخندت هستم گوشه لبی کشده به پایین باز تفسیر هزار باره اش با من ) کلان روایت ها ان ها که همه چیز را می دانند برای هم جهان نسخه دارند می ایند /فرود می ایند بر هستی ما /نمی بینی که من فقط می خواهم یک جمله سه حرفی بشنوم /به گونه ایلغار مغول
| Design By : Night Skin |

