بازی اخر
وقتی دوستی داری که در بند است کوچکترین شادمانی ها تبدیل به عذابی بزرگ می شود! این روزها دیر سخت وبیهوده می گذرد! دلش را از کف دادن ، ان پایین نه !روایت یاس که /خبری داغ تر است پرده اول :در هلهله شادی ! درخت را اگر سر افتادن نباشد /بکش از چهار طرف طناب را / سربه زیری شان را –محکم تر – عادت است زندگی !اخت می شوند به زمین چه باک اگر سرشاخه ای ارزوی افتاب کرد /قیچی باغبان -در خدمتیم قربان! تیز تیز! پرده دوم :ریسته ای نخ به نخ ! از پا شروع می شود ،گلوله کلاف ختم شده /لنگر انداخته بر زبانه کوچک حلق !فریاد هم که بزنم جیغ هم که بر کشم /این تارهای صوتی نوایی خوشتر از کودک الکن ندارد تنهایی تاریکت یعنی مو بر نمی دارد ؟باز همان استعاره ی قدیمی است ! حتم دارم شنیده ای :کرم ها همه ارزوی پروانه شدن دارند پرده سوم :تهی گشته جهان از واژه ها ! چیزی ندارم که با تو در میان بگذارم /توصیف رود خون و دختری که تیر می خورد در خیابان و لکه سرخ که هردم بزرگتر ! نه دیگر تا حالا نشت کرده لای رستم التواریخ !وهموست که صیحه می کشد اینچنین !های های امان از دلتنگ !حسرت تاختن داری تو هنوز پیر مرد ؟ به خدا در هفتصد سالگی در چکاچک چماق ها /از پیش نمی برد این شمشیر زنگ زده پرده چهارم :تیره روزی ام این روزها قاتق نان ! پای برهنه می خواهم ،ترس ندارم از شنزار /تو بگو به ذره ای حتی ! گون گون ،خار به پشته ام بسته ام /باد که می وزد از هر سو ،میخ کوب زمین ! پرکاه شناور در هستی و زمان سفسطه ی ایام جوانی بود و................. پرده پنجم :روبنده ام را بزن کنار !دست هایم در کار تاب دادن جهان است ! لالا گل پونه بابات رفته ................ ونگ ون تو دل اشوبه عصرگاهان مردان نشئه که تاخته اند تا بدین جا به باور افسانه ای !از هولشان زنان پا به ماه کوکان بی سر زاییده اند !کوی به کوی بو کشیده اند تو را !های بچه اکم ارامتر /بمان که منجمان هم چنان خوابها را اشفته تعبیر کنند پرده ششم :فضله های کلاغ پیر ،کمی رنگ داده به رخسار این شهر /به سیلی هم سرخ نماند اخر ! وسپیدارهای سربه زیر به خیال ان که سیمرغ را پناه داده اند خود را کرایه می دهند هر شبانه ! همین دیشب در قارقارهای به نفس افتاده ، دل سپیدار کهنه ای ................. شاید کشیده بود ان را جوانی که حالا ........................... پرده هفتم :پرده ها همچنان استوار افتاده اند ! این روزها خیلی را می بینی را که در جایی هستند سخنی می گویند و کاری را می کنند خب فقط لازم است چشم هایت را ببندی لابد هرکدام ناگزیری داشته اند و قضاوت درباره شان این سوال را به ذهن می اورد که اگر ما جای انها بودیم چه می کردیم ؟و برای من که پاسخ ثابت است همین که اینها کردند! اما در این میان دو تن هستند که فراموش نخواهد شد که می توانستند که امکان را داشتند و نه بحث ناگزیر که لابد بحث سود و منفعتی بوده و حق و حسابی ! دیروز وقتی محمدرضا شریفی نیا و افشین قطبی را دیدم ............................................. تباهی سر بالایی خیابان امیر اباد و نوستالژی درد های جهان که هی بنشین روی این نیمکت و ترس از اخرین سیگار - نه این که بچه ترس بود -قدم های نا اشنا و چهره هایی که به خاطرت می سپارند برای فردا دفتر خوابگاه قصه ای نو که ندارم برای روایت درین روزگار! همین داستان قدیمی شغاده چاه /انگار حتی بسته راه گریز این بی نفس ترین صدا ها را نه این جور نه این جور گریه نکن دخترک !از صلابت دوبوار که هیچ به تو نرسیده باشد این مانده هنوز در ته وجودت که کوله بارت را بکش بکش بکش این اخرین پوک را ! نیم ریه ات را -هیهات هیهات -نمانده دیگر حتی خاطره اش /جا پای قدم هایی که گز کرده بودند این شهر را در تابستانی ترین فصلش ! و هی درد درد ما زنده ایم به این درد /کاویده ای تو بر وزن ......... این کتاب قصه ی کودکی را فروید هم کشف که نکرده باشد مانده بغض مشق ننوشته عصر جمعه و هی تو بگو از.... حتی به چرک نشسته این مقنعه سیاه و چروک هایش پیوند دارد با تنی که پیچ و تاب می خورد از کشف یک مانده به اخر دخترانگی دختران سربه زیر !امده و رفته درین شهر ! دختران به هیئت زنان درمانده درین شهر !به خاطر بسپار- از پرواز نمی گویم به خدا !ان که طلبتان -این همهمه ها را و راهروهای تنگ را و بوی تند حشیش از اتاق بغلی را ! انگار از سرگذارانده این شهر انها که اعتراض می کنیم پس هستیم فقط مانده تباهی نه سیاهی نه رهایی نه !همین دیگر خیابان امیر اباد که مانده خیابان امیر اباد
| Design By : Night Skin |


