بازی اخر
وارد کافه گودو می شوم کافه شلوغه دنبال یک جا می گردم چه ادم هایی، همه بالقوه برای شکست خوردگان اینده ! ادم های تنها با سیگار، با کتاب باز که هر گز ورق نمی خوره ،دسته های بحث فلسفی سیاسی و اجتماعی ، پچ پچه های خاله زنکانه و همه در تصنع امر دروغین! در را که می بندی پشت سرت ، ان در قهوه ای کهنه یک والت دیزنی با اجرای روشنفکران دست چندم اغاز می شود! و هم به هم کمک می کنند که این نمایش بی هیچ حادثه ای غیر طبیعی جلوه نکند، اروزهای بزرگ و رخوت های بزرگ روزمرگی و با این حس که زندگی در جایی دیگر است !می شناسمشان از دم !چند سال که بگذرد نشسته اند پشت میز اداره ای یا دفتری و بی ربط یا با ربط با رشته تحصیلی شان و دلخوشی شان از روزگار جوانی همین چند رفیق به جا مانده است ک دور هم جمع می شوند شر و وری در باب سیاست و ادبیات به هم می بافند و هر شش ماه یک بار رمانی به دست می گیرند که تا صحفه ۵۰ بیشتر پیش نمی رود و این روزهای پاییزی لعنتی که باد می اید و سوز و از خیابان انقلاب رد می شوند در خود فرو رفته از سرما و یک سوال :کی خودشان را به گا داده اند؟ کافه عکس می روم بالا !به به جوان های خوش اتیه،انها که شیفته تمایزند! چی با حال تره؟ چی باب روزه؟ موریس بلانشو یا ژرژ باتای؟این شال گردن های بلند خاکستری! لابد پدر و مادر ها با هاشان کنار می ایند جوانند دیگه چند سال که بگذرد از سرشان می افتد این قرتی بازی ها !لابد گاهی بگو و مگویی با پدرشان سر دیر رفتن دارند یا بی احترامی که به یکی از اعضای فامیل کرده اند و مادره جیغش در امده و این شده سوژه یک ماهه که برند کافه سیگار بکشند و به یک نقطه خیره شوند و با دوست دختر هاشان درد دل کنند دردمشترک همینه دیگه ،دارند با هم فریاد می کنند ! یادشان می رود زود هم یادشان می رود می روند سر کسب و کار ابا و اجدادیشان و یادشان می رود این حرفها ، می خندند به جوانی شان ! چه جوان بودیم و حالا سر به راه با امتیاز یک موجود خاص ! می روند و می ایند و در نقش یک مهندس خوب دکتر خوب وکیل خوب و هر گوفت خوب دیگری زندگی شان می کنند و جای همه این خالی ها را دوست دختری می گیرد که باید از چشم زنشان پنهان بماند و یا سفرها و شب های دور همی از هم پایگان اجتماعی ،جوک های لوس جنسی ویسکی اعلاو حرف از فاحشه ها و فتوحات فقط وقتی از چهل که بگذرند می فهمند بی بر و برگرد خداشان را به گا داده اند و هی............................... می روم رستوران هفت سور اتفاقی پیدایش کردیم کمی بالاتر یا پایین تر از سینما ازدی یک رستوران دنج،ا ،زنان و مردان جوان انها که اینده را در دست دارند خانه ماشین زندگی خانوادگی سالم و رفت و امد های دوستها ،صحبت از کار و یا فلان دوست ،از سفر خارج ،تعریف از رستورانی که جدیدا" کشف کرده اند و یا سن که بالاتر بشود لابد از مدرسه های خصوصی و زنانی که دوره بیفتند تمام شهر را که بچه کودکستانیش را کجا بگذارند که به استعداد و هوششان لطمه ای نخورد چقدر مشاوره از دوستان و اشنایان !ماشینی که عوض می شود ! خانه ای که بزرگتر می شود ! وای چقدر اینها خوشبختند یا بی مرافعه و ابرو ریزی با پرداخت کامل مهریه طلاق می گیرند یا عزیزم از دهانشان نمی افتد ! مرد ها شوخی می کنند سر این که زن ذلیلند و زنان با خشم های ساختگی به شو هرانشان دستور می دهند اخه یه کم هم فمنیستند!انقدر حوشبختند و انقدر به این خو شبختی دل خوشند و انقدر دیوار این خو شبختی نازک است که جرات ندارند بر گردند یا سوالی بپرسند در جمع یا خفا که کی خودشان را به گایدن داده اند خوشبختند خوشبختند خوشبختند جای شک ندارد ! رستوران نارنجستان اینجا دیگر خلوص دارد هیچ خرده بورژوایی جرات رد شدن از کنارش هم ندارد! حقوق چند ماهشان را باید جمع کنند برای یک وعده شام! اینجا چهره ها چرا این جوری اند مردان با کت و شلوار خاکستری با زن و بچه هاشان با یقه سه سانت !یک سفیر یک دیپلمات ن مدیر فلان بخش که دم و دستگاهش همه از او حساب می برند و شک ندارد که ادم مهمی است بچه هایی که از پدر و مادرشان متنفرند چون مهمانی مختلط منع شده یا فلان جور ارایش کردن! هی گیر های مسخره و هی اینها که درک نمی شوند! دسته ی مرد های میان سن با دختران جوان و پسرانشان با همان دخترها دست به دست می شوند لای پدر ها و پسرها!یکی برای این که زهر کار کم کند و ان یکی برای این که جوانی کند . نه من اینها را نمی شناسم دورا دور چرا اما خلق و خویشان منطق شان برایم اشنا نیست ! نمی دانم چه جوری قرار است بگا بروند اصلا بگا می روند؟ نتیج اخلاقی:چرا همه داریم بگا می رویم! دموکراسی در چنین جامعه ای چگونه امکان تحقق دارد ؟ شیوع روانشناسی عامه پسند و عرفان های جدید و حتی روا کاوی علمی از عوارض ان است ! نوعی از خودایینی که با طرد تحلیل سیستماتیک سعی در بزرگ جلوه دادن خود و حقیر شماری دیگری را دارد! و اتفاقا سیستم باروی خوش با ان دامن می زند تا ناکارامدی را به ناتوانی ها ی فردی تقلیل دهد! رنج این روزها به لحاظ اجتماعی نشانه چیست ؟ رنج ایا دریده شدن متن هاست ؟/ایا از سایش دو متن حاصل شده است ؟/ نوعی تاوان است چیزی به مثال کفاره ؟/گم شدن و ندیده شدن ، لگد ما شدن در یک متن و حس مهجوری؟/نوعی از تمایز برای زیر سوال بردن متن ؟/رنج به امید زایش از سنتز دو متن چیزی نو و شاید رهایی بخش حاصل شود!؟ حافظ همین جا زندگی کرده؟ اضطراب ها ،لبخندها وکنایه ها مثل چیزهایی که روی فرش ،روی کفش یا قلب ادم می ماسد! دوستی دارم که اول شخص است !اول شخص بودگی پدیده ای است که جهان را از یک ور فقط و از ور خودت تنها می بینی! حالا او وب لاگ راه انداخته به نام خانه ای در یوسف اباد !با ایده ی جذاب نقد دیگری های نزدیک! چون فی الواقع دارد یکی از ارزوهای ادمی را که در چشم دیگری چطور بازنمایی می شود را بر اورده می کند بروید و بخوانید! ادبیات بی درد یه چیزی کم داره من در محل کارم وفاداری کاملی به نتایج بر امده از تحقیقات ندارم و هر کجا که نیازمند اصلاحاتی برای رسیدن به قدرت هستم ان را به کمال میل انجام می دهم و دارای هیچ گونه عذاب وجدانی هم نیستم ! بی توجهی به نتایج تحیقات یک دلیل شخصی دارد که من به راحتی دروغ می گویم و دلیل دوم شاید نوع نگرش به ما به علم می نگرد که نتایج علمی جایگزینی از حقیقت خداوندی نیست وعدم پایبندی به ان جهان ما را دچار بحران معنا نمی کند!شاید البته!
| Design By : Night Skin |


